MOBI پسرک لبوفروش PDF ò ✓ construyamos.co

پسرک لبوفروش by Samad Behrangi Goodreads عنوان پسرک لبوفروش؛ صمد بهرنگی؛ تبریز، شمس، ، در ص، موضوع قصه کودکان از نویسندگان ایرانی قرن م داستان پسرک لبو فروش چند سال پیش در دهی معلم بودم مدرسه ی ما فقط یک اتاق بود که یک پنجره و یک در به بیرون داشت فاصله پسرک لبوفروش ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد پسرک لبوفروش ; نویسنده صمد بهرنگی تاریخ نشر آذر ۱۳۴۶ زبان فارسی سری نوجوانان Books similar to پسرک لبوفروش Find books like پسرک لبوفروش from the world’s largest community of readers Goodreads members who liked پسرک لبوفروش also liked سمفونی مردگان Maktub W پسرک لبو فروش ویکی‌نبشته پسرک لبو فروش از ویکی‌نبشته پرش به ناوبری پرش به جستجو ' پسرک لبوفروش ۱۳۴۶ خورشیدی از صمد بهرنگی ' چند سال پیش در دهی معلم بودم مدرسه ی ما فقط یک اتاق بود که یک پنجره و یک در به بیرون داشت فاصله اش با ده صد متر بیشتر دانلود کتاب صوتی پسرک لبوفروش اثر صمد بهرنگی فیدیبو خرید و دانلود کتاب صوتی پسرک لبوفروش اثر صمد بهرنگی از آوا خورشید اپلیکیشن فیدیبو، حس خوب کتاب خواندن دانلود انواع کتاب صوتی، الکترونیکی و پی دی اف pdf فارسی PDF Download پسرک لبوفروش | by Samad Behrangi Pesarake Labooforush Samad Behrangiتاریخ نخستین خوانش سال میلادیعنوان پسرک لبوفروش؛ صمد بهرنگی؛ تبریز، شمس، ، در ص، موضوع قصه کودکان از نویسندگان ایرانی قرن مداستان پسرک لبو فروش چند سال پیش در دهی معلم بودم How to Read پسرک لبوفروش Pages Rating Samad Behrangi How to Read پسرک لبوفروش Pages Rating BAC How to Read ☆ پسرک لبوفروش CD داستان بسیار عمیق و جزیی درباره‌ یادی از صمد بهرنگی که دوم تیرماه سالگرد تولد او بود | آسو در پسرک لبوفروش، تاری وردی مرد خانواده است، پدرش را کشته‌اند و مادرش بیمار است و او به خاطر خواهرش با مرد ثروتمندی درگیر می‌شود این داستان از منظر کودکانِ کار اهمیت دارد ویژگی این داستان‌ها این است که در عین مطرح پسرک لبوفروش mimrahiblogfacom پسرک لبوفروش چند سال پیش در دهی معلم بودم مدرسه ی ما فقط یک اتاق بود که یک پنجره و یک در به بیرون داشت فاصله اش با ده صد متر بیشتر نبود سی و دو شاگرد داشتم پانزده نفرشان کلاس اول بودند هشت نفر صمد بهرنگی و صدای جاودان قصه‌هایش ویرگول مثل الدوز و کلاغ‌ها، بیست‌وچهار ساعت در خواب و بیداری، پسرک لبوفروش و غیره صمد گاهی افسانه‌های عامیانه را دستمایۀ خلق آثار کودکانه می‌کرد و بزرگ‌ترین هدفش در نوشتن برای کودکان این بود که در کنار سرگرمی، آگاهی را


10 thoughts on “پسرک لبوفروش

  1. says:

    Pesarake Labooforush Samad Behrangiتاریخ نخستین خوانش سال 1969 میلادیعنوان پسرک لبوفروش؛ صمد بهرنگی؛ تبریز، شمس، 1346، در 40 ص، موضوع قصه کودکان از نویسندگان ایرانی قرن 20 مداستان پسرک لبو فروش چند سال پیش در دهی معلم بودم مدرسه ی ما فقط یک اتاق بود که یک پنجره و یک در به بیرون داشت فاصله اش با ده صد متر بیشتر نبود سی و دو شاگرد داشتم پانزده نفرشان کلاس اول بودند هشت نفر کلاس دوم شش نفر کلاس سوم و سه نفرشان کلاس چهارم مرا آخرهای پاییز آنجا فرستاده بودند بچه ها دو سه ماه بی معلم مانده بودند، و از دیدن من خیلی شادی کردند، و قشقرق راه انداختند تا چهار پنج روز کلاس لنگ بود آخرش توانستم شاگردان را از صحرا و کارخانه ی قالیبافی، و اینجا و آنجا سر کلاس بکشانم تقریباً همه ی بچه ها بیکار که میماندند میرفتند به کارخانه ی حاجی قلی فرشباف زرنگترینشان ده پانزده ریالی درآمد روزانه داشت این حاجی قلی از شهر آمده بود صرفه اش در این بود کارگران شهری پول پیشکی میخواستند و از چهار تومان کمتر نمیگرفتند اما بالاترین مزد در ده 25 ریال تا 35 ریال بود ده روز بیشتر نبود من به ده آمده بودم که برف بارید و زمین یخ بست شکافهای در و پنجره را کاغذ چسباندیم که سرما تو نیاید روزی برای کلاس چهارم و سوم دیکته میگفتم کلاس اول و دوم بیرون بودند آفتاب بود و برفها نرم و آبکی شده بود از پنجره میدیدم که بچه ها سگ ولگردی را دوره کرده اند، و بر سر و رویش گلوله ی برف میزنند تابستانها با سنگ و کلوخ دنبال سگها میافتادند، زمستانها با گلوله ی برف کمی بعد صدای نازکی پشت در بلند شد آی لبو آوردم، بچه ها لبوی داغ و شیرین آوردم از مبصر کلاس پرسیدم مش کاظم، این کیه؟ مش کاظم گفت کس دیگری نیست، آقا تاری وردی است، آقا زمستانها لبو میفروشد میخواهی بش بگویم بیاید تو من در را باز کردم و تاری وردی با کشک سابی لبوش تو آمد شال نخی کهنه ای بر سر و رویش پیچیده بود یک لنگه از کفشهاش گالش بود، و یک لنگه اش از همین کفشهای معمولی مردانه کت مردانه اش تا زانوهاش میرسید، دستهاش توی آستین کتش پنهان میشد نوک بینی اش از سرما سرخ شده بود رویهم ده دوازده سال داشت سلام کرد کشک سابی را روی زمین گذاشت گفت اجازه میدهی آقا دستهام را گرم کنم؟ بچه ها او را کنار بخاری کشاندند من صندلی ام را بش تعارف کردم ننشست گفت نه آقا همینجور روی زمین هم میتوانم بنشینم بچه های دیگر هم به صدای تاری وردی تو آمده بودند، کلاس شلوغ شده بود همه را سر جایشان نشاندم تاری وردی کمی که گرم شد، گفت لبو میل داری، آقا؟ و بی آنکه منتظر جواب من باشد، رفت سر لبوهاش و دستمال چرک و چند رنگ روی کشک سابی را کنار زد بخار مطبوعی از لبوها برخاست کاردی دسته شاخی مال «سردری نام محل ساخت کارد» روی لبوها بود تاری وردی لبویی انتخاب کرد و داد دست من، و گفت بهتر است خودت پوست بگیری، آقا ممکن است دستهای من خوب دیگر ما دهاتی هستیم شهر ندیده ایم رسم و رسوم نمیدانیم مثل پیرمرد دنیا دیده حرف میزد لبو را وسط دستم فشردم پوست چرکش کنده شد و سرخی تند و خوشرنگی بیرون زد یک گاز زدم شیرین شیرین بود نوروز از آخر کلاس گفت آقا لبوی هیچکس مثل تاری وردی شیرین نمیشود آقا مش کاظم گفت آقا، خواهرش میپزد، این هم میفروشد ننه اش مریض است، آقا من به روی تاری وردی نگاه کردم لبخند شیرین و مردانه ای روی لبانش بود شال گردن نخی اش را باز کرده بود موهای سرش گوشهاش را پوشانده بود گفت هر کسی کسب و کاری دارد دیگر، آقا ما هم این کاره ایم من گفتم ننه ات چه اش است، تاری وردی؟ گفت پاهاش تکان نمیخورد کدخدا میگوید فلج شده چی شده خوب نمیدانم من، آقا گفتم پدرت حرفم را برید و گفت مرده یکی از بچه ها گفت بش میگفتند عسگر قاچاقچی، آقا تاری وردی گفت اسب سواری خوب بلد بود آخرش روزی سر کوهها گلوله خورد و مرد امنیه ها زدندش روی اسب زدندش کمی هم از اینجا و آنجا حرف زدیم، دو سه قران لبو به بچه ها فروخت و رفت از من پول نگرفت گفت این دفعه مهمان من، دفعه ی دیگر پول میدهی نگاه نکن که دهاتی هستیم، یک کمی ادب و اینها سرمان میشود، آقا تاری وردی توی برف میرفت طرف ده و ما صدایش را میشنیدیم که میگفت آی لبو لبوی داغ و شیرین آوردم، مردم دو تا سگ دور و برش میپلکیدند و دم تکان میدادند بچه ها خیلی چیزها از تاری وردی برایم گفتند اسم خواهرش «سولماز» بود دو سه سالی بزرگتر از او بود وقتی پدرشان زنده بود، صاحب خانه و زندگی خوبی بودند بعدش به فلاکت افتادند اول خواهر و بعد برادر رفتند پیش حاجی قلی فرشباف بعدش با حاجی قلی دعواشان شد و بیرون آمدند رضاقلی گفت آقا، حاجی قلی بیشرف خواهرش را اذیت میکرد با نظر بد بش نگاه میکرد، آقا ابوالفضل گفت آ آقا تاری وردی میخواست، آقا، حاجی قلی را با دفه بکشدش، آ ؛تاری وردی هر روز یکی دو بار به کلاس سر میزد گاهی هم پس از تمام کردن لبوهاش میآمد و سر کلاس مینشست به درس گوش میکرد روزی بش گفتم تاری وردی، شنیدم با حاجی قلی دعوات شده میتوانی به من بگویی چطور؟ تاری وردی گفت حرف گذشته هاست، آقا سرتان را درد میآورم گفتم خیلی هم خوشم میآید که از زبان خودت از سیر تا پیاز، شرح دعواتان را بشنوم بعد تاری وردی شروع به صحبت کرد و گفت خیلی ببخش آقا، من و خواهرم از بچگی پیش حاجی قلی کار میکردیم یعنی خواهرم پیش از من آنجا رفته بود من زیردست او کار میکردم او میگرفت دو تومن، من هم یک چیزی کمتر از او دو سه سالی پیش بود مادرم باز مریض بود کار نمیکرد اما زمینگیر هم نبود تو کارخانه سی تا چهل بچه ی دیگر هم بودند – حالا هم هستند – که پنج شش استادکار داشتیم من و خواهرم صبح میرفتیم و ظهر برمیگشتیم و بعد از ظهر میرفتیم و عصر برمیگشتیم خواهرم در کارخانه چادر سرش میکرد اما دیگر از کسی رو نمیگرفت استادکارها که جای پدر ما بودند و دیگران هم که بچه بودند و حاجی قلی هم که ارباب بود آقا، این آخرها حاجی قلی بیشرف میآمد میایستاد بالای سر ما دو تا، و هی نگاه میکرد به خواهرم و گاهی هم دستی به سر او یا من میکشید و بیخودی میخندید و رد میشد من بد به دلم نمیآوردم که اربابمان است و دارد محبت میکند مدتی گذشت یک روز پنجشنبه که مزد هفتگی مان را میگرفتیم، یک تومن اضافه به خواهرم داد و گفت مادرتان مریض است، این را خرج او میکنید بعدش تو صورت خواهرم خندید که من هیچ خوشم نیامد خواهرم مثل اینکه ترسیده باشد، چیزی نگفت و ما دو تا، آقا، آمدیم پیش ننه ام وقتی شنید حاجی قلی به خواهرم اضافه مزد داده، رفت تو فکر و گفت دیگر بعد از این پول اضافی نمیگیرید از فردا من دیدم استادکارها و بچه های بزرگتر پیش خود پچ و پچ میکنند و زیرگوشی یک حرفهایی میزنند که انگار میخواستند من و خواهرم نشنویم آقا روز پنجشنبه ی دیگر آخر از همه رفتیم مزد بگیریم حاجی خودش گفته بود که وقتی سرش خلوت شد پیشش برویم حاجی، آقا، پانزده هزار اضافه داد و گفت فردا میآیم خانه تان یک حرفهایی با ننه تان دارم بعد تو صورت خواهرم خندید که من هیچ خوشم نیامد خواهرم رنگش پرید و سرش را پایین انداخت میبخشی، آقا، مرا خودت گفتی همه اش را بگویم – پانزده هزارش را طرف حاجی انداختم و گفتم حاجی آقا، ما پول اضافی لازم نداریم ننه ام بدش میآید حاجی باز خندید و گفت خر نشو جانم برای تو و ننه ات نیست که بدتان بیاید یا خوشتان آنوقت پانزده هزار را برداشت و خواست تو دست خواهرم فرو کند که خواهرم عقب کشید و بیرون دوید از غیظم گریه ام میگرفت دفه ای روی میز بود برش داشتم و پراندمش دفه صورتش را برید و خون آمد حاجی فریاد زد و کمک خواست من بیرون دویدم و دیگر نفهمیدم چی شد به خانه آمدم خواهرم پهلوی ننه ام کز کرده بود و گریه میکرد شب، آقا، کدخدا آمد حاجی قلی از دست من شکایت کرده و نیز گفته بود که میخواهم باشان قوم و خویش بشوم، اگر نه پسره را میسپردم دست امنیه ها پدرش را درمیآوردند بعد کدخدا گفت حاجی مرا به خواستگاری فرستاده آره یا نه؟ زن و بچه ی حاجی قلی حالا هم تو شهر است،‌ آقا در چهار تا ده دیگر زن صیغه دارد میبخشی آقا، مرا عین یک خوک گنده است چاق و خپله با یک ریش کوتاه سیاه و سفید، یک دست دندان مصنوعی که چند تاش طلاست و یک تسبیح دراز در دستش دور از شما، یک خوک گنده ی پیر و پاتال ننه ام به کدخدا گفت من اگر صد تا هم دختر داشته باشم یکی را به آن پیر کفتار نمیدهم ما دیگر هر چه دیدیم بسمان است کدخدا، تو خودت که میدانی اینجور آدمها نمیآیند با ما دهاتی ها قوم و خویش راست راستی بشوند کدخدا، آقا، گفت آره، تو راست میگویی حاجی قلی صیغه میخواهد اما اگر قبول نکنی بچه ها را بیرون میکند، بعد هم دردسر امنیه هاست و اینها این را هم بدان خواهرم پشت ننه ام کز کرده بود و میان هق هق گریه اش میگفت من دیگر به کارخانه نخواهم رفت مرا میکشد ازش میترسم صبح خواهرم سر کار نرفت من تنها رفتم حاجی قلی دم در ایستاده بود و تسبیح میگرداند من ترسیدم، آقا نزدیک نشدم حاجی قلی که زخم صورتش را با پارچه بسته بود گفت پسر بیا برو، کاریت ندارم من ترسان ترسان نزدیک به او شدم و تا خواستم از در بگذرم مچم را گرفت و انداخت تو حیاط کارخانه و با مشت و لگد افتاد به جان من آخر خودم را رها کردم و دویدم دفه دیروزی را برداشتم آنقدر کتکم زده بود که آش و لاش شده بودم فریاد زدم که قرمساق بیشرف، حالا بت نشان میدهم که با کی طرفی مرا میگویند پسر عسگر قاچاقچی تاری وردی نفسی تازه کرد و دوباره گفت آقا، میخواستم همانجا بکشمش کارگرها جمع شدند و بردندم خانه مان من از غیظم گریه میکردم و خودم را به زمین میزدم و فحش میدادم و خون از زخم صورتم میریخت آخر آرام شدم یک بزی داشتیم من و خواهرم به بیست تومن خریده بودیم فروختیمش و با مختصر پولی که ذخیره کرده بودیم یکی دو ماه گذراندیم آخر خواهرم رفت پیش زن نان پز و من هم هر کاری پیش آمد دنبالش رفتم گفتم تاری وردی، چرا خواهرت شوهر نمیکند؟ گفت پسر زن نان پز نامزدش است من و خواهرم داریم جهیز تهیه میکنیم که عروسی بکنند ؛امسال تابستان برای گردش به همان ده رفته بودم تاری وردی را توی صحرا دیدم، با چهل پنجاه بز و گوسفند گفتم تاری وردی، جهیز خواهرت را آخرش جور کردی؟ گفت آره عروسی هم کرده حالا هم دارم برای عروسی خودم پول جمع میکنم آخر از وقتی خواهرم رفته خانه ی شوهر، ننه ام دست تنها مانده یک کسی میخواهد که زیر بالش را بگیرد و هم صحبتش بشود بی ادبی شد میبخشی ام، آقا؛پایان نقلا شربیانی


  2. says:

    داستان در مورد پسرکی هست که با وجود سختی‌ها سعی می‌کنه بهترین کار رو انجام بدهبهرنگی ما رو یاد بخشی از جامعه می‌ندازه که گرچه تعدادشون زیاده اما انگار برامون عادی شدن کودکان کارتأسف‌بار و تحسین‌برانگیز


  3. says:

    چهارستاره برای احساس شانزده سالگیم


  4. says:

    چند داستان کوتاه صمد بهرنگی داستان پسر لبو فروش کوتاه اما پرتأمل فقر وبی عدالتی،تنفر از سرمایه داران و استثمارگران ،کودک کار،کولبری،حاجی های مفت خور صیغه ای،سو استفاده از روستاییهای ساده ومجبور کم مزد، داستان دوم سرگذشت دانه برف بسیار بسیار کوتاه کمی با فلسفه مرگ وزندگی پس از مرگ گفته شده برای نوجوانان وجوانان


  5. says:

    با ساده ترين و روون ترين متن نكات ريز يك انسان خوب بودن رو درس ميدهاگه بخوام براي يه بچه قصه بخونم و حوصله اين كه از خودم داستان بسازم رو نداشته باشم ميرم سراغ كتاب هاي صمد بهرنگيمعلم دوست داشتني


  6. says:

    ادبیات کودکان در فرهنگ ما، مترادف بوده است با پند و اندرز نویسندگان ادبیات کودکان، اغلب بزرگسالانی بوده اند که قصدشان راهنمایی کودک، به ویژه در اطاعت و سر بزیری و مراعات و از این قبیل سفارشات پیرانه سر بوده این گونه تفکر، ناشی از کوتاهی در برآورد درک کودکان و نوجوانان، و ناپخته انگاری و کم پنداری اذهان جستجوگر آنان است در مورد آثار صمد بهرنگی، نقص بزرگ دیگری هم به چشم می خورد، و آن جدا انگاری کودکان آذری از دیگر کودکان ایرانی ست این یک واقعیت است که روش آموزش و پرورش ما که هرگز جالب نبوده، در مورد کودکانی که با زبانی غیر از فارسی چشم به جهان باز می کنند، دچار نقص و تبعیض، و روشی تحمیلی ست اما این نقص بزرگ آموزشی را نباید به قصه های کودکان و نوجوانان کشانید و اذهان بی غل و غش آنان را به خصومت ها و موضع گیری های قدرت نزد بزرگ ترها، آلوده کرد شایسته نیست در قصه های کودکان و نوجوانان، این تفاوتها را بزرگ نمایی کرد و آنها را به نبرد و مبارزه و چه و چه تشویق و ترغیب کرد، و پاکیزگی ذهن روشن آنان را به غرضها و خصومتهای بزرگسالان آلود هر انسان طی یک رشد طبیعی، به حقوق خود آگاه می شود و روش مبارزه برای احقاق حقوق پایمال شده اش را، به زعم خود می یابد روش های هرکس، لزومن بهترین و کاراترین روش ها نیستند تا خود را محق بدانیم تا همان را به کودکان و نوجوانان درس بدهیم این خود نوعی تحمیل است به گمان من، اغلب آثار صمد بهرنگی، یا دست کم آنها که من خوانده ام و به یاد دارم، از این پند و اندرزهای مبارزه جویانه، و ترغیب و تشویق به حفظ تفاوت و غیره خالی نیستند


  7. says:

    خیلی خوب بود این داستان


  8. says:

    وقتی داستان صمد را می خوانی چنان می پنداری که خود در آن صحنه هستی با داستان های صمد می خندی و با داستان هایش گریه می کنی کتک می خوری و فرار می کنی گم می کنی آنچه را صمد گم می کند و پیدا می کنی یافته هایش را


  9. says:

    İldeniz Kurtulan'ın Facebook sayfasından eserlerinin pdf'leri paylaşılıyor


  10. says:

    داستان بسیار عمیق و جزیی درباره‌ی یک برهه از زندگی پسرک حرف می زنه خیلی نزدیک به شخصیت و کاملا قابل لمس از بهرنگی تقریبا همه کتاب هاش رو خوندم و پسرک لبوفروش از کتاب های محبوبمه