Epub فریدون مشیری ✓ Epub ابر و کوچه PDF/EPUB ß ابر و Epub / ✓ construyamos.co

964 5571 86 3 تعداد صفحات 154


10 thoughts on “ابر و کوچه

  1. says:

    Abr va Koucheh Alley and The Cloud 1960 Fereydoon MoshiriFereydoon Moshiri September 21 1926 – October 24 2000 was one of the prominent contemporary Persian poets who wrote poems in both modern and classic styles of the Persian poemتاریخ نخستین خوانش ماه می سال 1970میلادیعنوان ابر و کوچه؛ شاعر فریدون مشیری؛ مشخصات نشر تهران، نیل، 1345، در 167ص؛ چاپ دیگر تهران، نشر چشمه، 1380؛ در 154ص؛ شابک 9645571863؛ چاپ سوم 1382؛ چاپ چهارم 1384؛ چاپ هفتم 1386؛ چاپ نهم 1387؛ چاپ دهم 1388؛ شابک 9789643622282؛ چاپ یازدهم 1389؛ چاپ دیگر تهران، مهر و ابر، 1386؛ در 136ص؛ شابک 9789649141305؛ چاپ بعدی 1390؛ چاپ چهاردهم نشر چشمه 1393؛ شابک 9789645571861؛ شعر کوچه فریدون مشیریبی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانة جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید تو بمن گفتی ازین عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب ، آئینة عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا، که دلت با دگران است تا فراموش کنی، چندی ازین شهر سفر کنبا تو گفتنم حذر از عشق؟ندانم سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو بمن سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانماشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم، نرمیدم رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتمگزینش ا شربیانی


  2. says:

    ‎دوستانِ گرانقدر، این دفتر شعر، از 54 شعر تشکیل شده است، که به انتخاب ابیاتی را برای شما بزرگواران در زیر مینویسم ‎ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم‎ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب‎ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار‎گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ‎هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ ‎مپرسيد، ای سبكباران مپرسيد‎كه اين ديوانۀ از خود به در كيست؟‎چه گويم از كه گويم با كه گويم‎كه اين ديوانه را از خود خبر نيست‎به آن لب تشنه می مانم كه ناگاه‎به دريايی درافتد بيكرانه‎لبی، از قطره آبی تر نكرده‎خورد از موج وحشی تازيانه ‎ رفته ای كه بی من تنها سفر كنی‎من مانده ام كه بی تو شب ها سحر كنم‎تو رفته ای كه عشقِ من از سر بدر کنی‎من مانده ام كه عشقِ تو را تاجِ سر كنم‎روز اول، که دلِ من به تمنایِ تو پر زد‎چون کبوتر، لب بام تو نشستم‎تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم‎باز گفتم که تو صیادی و من آهویِ دشتم‎تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم‎حذر از عشق ندانم‎سفر از پیشِ تو هرگز نتوانم، نتوانم ‎درون سینه ام صد آرزو مرد‎گل صد آرزو نشکفته پژمرد‎دلم بی روی او دریای درد است‎همین دریا مرا در خود فرو برد ‎دلم می خواست دنیا خانۀ مهر و محبت بود‎دلم می خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند‎طمع در مال یکدیگر نمی کردند‎کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند‎مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند‎از این خون ریختن ها، فتنه ها پرهیز می کردند‎چو کفتاران خون آشام، کمتر چنگ و دندان تیز می کردند ‎امیدوارم این انتخاب ها را پسندیده باشید‎«پیروز باشید و ایرانی»


  3. says:

    فریدون مشیری اصلا یعنی همین دو تا شعر کوچه و کبوتر و آسمان کوچهبی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتمشوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودمشدم آن عاشق دیوانه که بودمدر نهانخانه جانم گل یاد تو درخشیدباغ صد خاطره خندیدعطر صد خاطره پیچیدیادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیمپر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیمساعتی بر لب آن جوی نشستیمتو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهتمن همه محو تماشای نگاهتآسمان صاف و شب آرامبخت خندان و زمان رامخوشه ماه فرو ریخته در آبشاخه ها دست برآورده به مهتابشب و صحرا و گل و سنگهمه دل داده به آواز شباهنگ کبوتر و آسمانتو آسمان آبی آرام و روشنی من چون کبوتری که پرم در هوای تویک شب ستاره های تو را دانه چین کنمبا اشک شرم خویش بریزم به پای توبگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبحبگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراببیمار خنده های توام، بیشتر بخندخورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب


  4. says:

    می فرمایداز غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا؟غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر می زند


  5. says:

    رفت در ظلمت غم آن شب و شب‌هاي دگر همنه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر همنه كني ديگر از آن كوچه گذر همبي‌تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم


  6. says:

    درون سینه ام صد آرزو مرد گل صد آرزو، نشکفته پژمرد دلم بی روی او دریای درد است همین دریا مرا در خود فرو برد فریدون مشيری دریای درد


  7. says:

    مرا دیوانه میخوانی دریغاولی من بر سر گفتار خویشمفریب است این سخن سازی فریب استکه من خود شرمسار کار خویشممگر احساس گنجد در کلامی؟مگر الهام جوشد با سرودی؟مگر دریا نشیند در سبویی؟مگر پندار گیرد تار و پودی؟چه شوق است این، چه عشق است این چه شعر است؟که جان احساس کرد اما زبان گفتچه حال است این که در شعری توان خواند؟ چه درد است این که در بیتی توان گفتاگر احساس می گنجید در شعربه جز خاکستر از دفتر نمی ماندوگر الهام می جوشید با حرف،زبان از ناتوانی در نمیماند


  8. says:

    ای ستاره‌ای که پیش دیده‌ی منیباورت نمی‌شود که در زمین،هرکجا به هر که می‌رسی،خنجری میان پشت خود نهفته استپشت هر شکوفه‌ی تبسمی،خار جانگزای حیله‌ای شکفته است آن‌که با تو می‌زند صلای مهر،جز به فکر غارت دل تو نیستگر چراغ روشنی به راه توست،چشم گرگ جاودان گرسنه‌ای استای ستاره، ما سلام‌مان بهانه استعشق‌مان دروغ جاودانه استدر زمین زبان حق بریده‌اند،حق، زبان تازیانه استوانکه با تو صادقانه درد‌دل کند،‌های های گریه‌ی شبانه است


  9. says:

    درون معبد هستیبشر، در گوشه محراب خواهشهای جان افروزنشسته در پس سجاده صدنقش حسرتهای هستی سوزبه دستش خوشه پربار تسبیح تمناهای رنگارنگنگاهی میکند، سوی خدا ـ از آرزو لبریز ـبه زاری از ته دل، یک «دلم میخواست» میگویدشب و روزش «دریغ» رفته و «ای کاش» آینده ست


  10. says:

    کبوتر و آسمان بگذار سر به سینه من تا که بشنویآهنگ اشتیاق دلی دردمند راشاید که پیش ازین نپسندی به کار عشقآزار این رمیده سر در کمند رابگذار سر به سینه من تا بگویمتاندوه چیست عشق کدامست غم کجاستبگذار تا بگویمت این مرغ خسته جانعمری است در هوای تو از آشیان جداستدلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کامخواهم که جاودانه بنالم به دامنتشاید که جاودانه بمانی کنار منای نازنین که هیچ وفا نیست با منتتو آسمان آبی آرام و روشنیمن چون کبوتری که پرم در هوای تویک شب ستاره های ترا دانه چین کنمبا اشک شرم خویش بریزم به پای توبگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبحبگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب